خيلی زودتر از اين‌ها بايد می‌آمدم! به حساب فراموشی‌ام نگذاريد. خالی شده‌ بودم از هرچه حرف و گفتنی ...
خوش خبر آمده‌ام ولی!
يادم نيست باران هم می‌امد يا نه! خواب ديدم! خواب يک کودک يک روزه! که بودنش را هر چه گشتم نفهميدم! عصر که از سر دلتنگی، رفته بودم سر وقت عاشق‌ترين حديث دنيا، از خوشحالی زبانم بند آمد!
قدمش به خير و برکت نازنينم ...

*بارون

  
نویسنده : ياد عشق ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


 

تو!

همان سنگ سفيد و همان نوشته‌ ...

 

آن فرو ريخته گلهای پريشان در باد را می‌گويم!

کز می جام شهادت همه مدهوشانند

نامتان زمزمه نيمه شب مستان باد

تا نگويند که از ياد فراموشانند ...

 

همان گل‌های سرخ و همان نور شمعدان‌ها

همان لباس و همان يادگاری‌ها

همان تو ...

 

نبودن روزهايت به شمارش روزها، ۱۷ ساله شده است ها!

می‌دانی؟ 

 

*بارون

  
نویسنده : ياد عشق ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳
تگ ها :


 

ای وای بر اسيری کز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد، صياد رفته باشد

  
نویسنده : ياد عشق ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳
تگ ها :


هر روز که می‌گذرد ...

انگار هزار سال است که خاموشم! هزار سال که هر چه می‌گردم، کمتر می‌بينم! خاموش‌ترين هزار ساله‌ی روزهايم شده‌ام ...

پيش از انکه اين خانه رو نهد به ويرانی ...

*بارون

  
نویسنده : ياد عشق ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :


 

داشتم دلقی و صد عيب مرا می‌پوشيد

خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

  
نویسنده : ياد عشق ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۳
تگ ها :


 

من گلی گم کرده‌ام در باد ... می‌دانی کجاست؟

من ِ تاريک و نوشته‌های تاريکخانه‌ام، فردا دو ساله ايم! باز هم عصر جمعه است ...

*بارون

  
نویسنده : ياد عشق ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳
تگ ها :


 

عصر جمعه و آسمانِ دل گرفته ...
من و صدای مضراب و زمزمه‌ای از دورترین‌ها ...

جانا هزاران آفرین
بر جانت از سر تا قدم
صانع خدایی کین وجود
آورده بیرون از عدم

می‌زد به شمشير جفا
می‌رفت و می‌گفت از قفا
سعدی بناليدی ز ما
مردان ننالند از الم ...

*بارون

  
نویسنده : ياد عشق ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ،۱۳۸۳
تگ ها :